عاشق بی قرار
حاجتم را گفتمی: بنما روا
بس که در هجران یارم سوختم
جامه ی ذلّت به جسمم دوختم
روز و شب، من ، ناله های زار زار
برکشم از دل به بانگ چنگ و تار
تا که معشوقم شود آگه ز من
آگه از درد و غم و رنج و محن
گرچه او از حال دل، آگاه ، هست
باشد از عشقم دمادم مستِ مست
یارب از هجر و فراقم ، وارهان
عاشقان را سوی سامان می رسان
ناگه آمد یک ندا از لا مکان
گفت: بسپارش به ما از جسم و جان
تا وجودت آگه از معنا شود
آن زمان،حرف "من و تو"،"ما" شود
عاشقی کن تا که مجنونت کنند
در مسیر عشق ، دلخونت کنند
عشق را بر قلبِ مجنون می دهند
بر تنِ بی جان او ، جان ، می دمند
هرکه را عشق و محبت کار شد
خالق او ، محرمِ اسرار شد
"افسرا" در عشق، جانبازی نما
شرط ِآن، باشد، زجان، مهر و وفا
علی افسری نژاد
۳۱ شهریور ماه ۱۳۹۲ - ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۳

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟