اشک های دیده ی رسوا...
گویی که همچو مایی و بی ما به سر بری بر گو که عاشقی و شکیبا چه می کنی؟
یک آسمان ستاره, شبم زیب دامن است ای ماه من بگو که تو شبها چه می کنی؟
خون ریختن به نا حق و با غیر ساختن امروز می توانی , فردا چه می کنی؟
قاصد , دگر برای مجانین ضرور نیست ای دل میانه ی من و لیلا چه می کنی؟
تنگ است و جای بوسه ندارد دهان یار ای دل ز دوست خواهش بیجا چه میکنی؟
ای شیخ کم کن از می و معشوق نهی ما آخر تو زیر سایه ی طوبی چه می کنی؟
گل را برای صحبت خار آفریده اند دیوانه بلبل , این همه غوغا چه می کنی؟
بویی ز عشق چون به مشامت نخورده است بیهوده سیر سبزه و صحرا چه می کنی؟
گیرم که آه و ناله نهان می کنی "عماد" با اشک های دیده ی رسوا چه می کنی؟
گاهی فراز چرخ و فلک شو به بال عشق این قدر زیر گنبد مینا چه می کنی؟
( شعر از عماد خراسانی )
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟